ژان ژاک روسو
-
تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 20:27
زندگی پیچشی دارد ژرف ...
اسی بلک
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 23:59
hazyan ... هذیانهای مادری که مادری نکرده بود ، هذیانهای زنی که هیچش خواندند اسی بلک دلم برای نوشتن دلم برای خودم تنگ شده است برای کتونی های قرمزم شلوار بگم و تاب بازی کردن زیر باران برای قلیون کشیدن روی نوک کوه برای رفاقت های گاه و بی گاه با پسر احمقی که دوستم می داشت برای اس ام اس برای عشق چای س
افسوس
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 23:59
hazyan ... هذیانهای مادری که مادری نکرده بود ، هذیانهای زنی که هیچش خواندند افسوس امشب به این اندیشیدم که هم احساسم از دست رفت ، هم خودم ، هم بکارتممممممممممممممممممم نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۴ساعت ۹:۲۰ ب.ظ توسط من|
بیخیال
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 23:59
hazyan ... هذیانهای مادری که مادری نکرده بود ، هذیانهای زنی که هیچش خواندند بیخیال هرزگی را انتخاب کردم من نبین که در پوشش چادر خادم شده ام نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۴ساعت ۷:۴۹ ب.ظ توسط من|
پایان باز
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 23:59
و من در پروسه ی زندگی به این نتیجه رسیدم که مردها صرفا جسم تو را میخواهند و دیگر بس حال اندیشه میکنم که خوب چه اشکال دارد . مردی تو را دوست داشته باشد و تو هم بتوانی نیازش را مرتفع کنی میخواستم با تو در پاکستان یا امارات قرار بگذارم که ... همان بهتر که تو هم پس از سالها شبیه باقی آدم ها شدی " صیغه چ
بی عنوان
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 23:59
و من خسته و درمانده تر از پیش شده ام ...
21
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 23:59
hazyan ... هذیانهای مادری که مادری نکرده بود ، هذیانهای زنی که هیچش خواندند خوب تولد منه و من 30 ساله شدم .............................. 30 تا نقطه 30 تا شمع نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۵ساعت ۱۲:۱۹ ق.ظ توسط من|
خوشبختی
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 23:59
hazyan ... هذیانهای مادری که مادری نکرده بود ، هذیانهای زنی که هیچش خواندند خوشبختی خوشبختی یعنی همین لحظه ای که مامانم و بچه ها کنارمن و من تو سی سالگی حسشون میکنم... خدایا شکرت نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۵ساعت ۱۲:۱۵ ق.ظ توسط من|
ما سه نفر
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 23:59
معصومه میگه اگر به یه چیزی فکر کنی قطعا به دستش میاری. یعنی شرایط و زمین و زمان جوری کنار هم چیده میشن که تو رو به خواستت برسونن. درست در همین لحظه دلم میخواد به خودمو محمد و علی اصغر فکر کنم. علی اصغر پسر کوچولوی ما شده . با محمد ببریمش بیرون ر میتونیم با موتور بریم . چقدر محمد و من و علی اصغر خوشح
مامان
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 23:59
آه خدایا منو مادر کن با محمد مادر کن و نور ایمان رو به قلب محمد بتابون و منو بعد از اینکه هدایتم کردی در گمراهی رها نکن خدای خوب من به تو من به تو من به تو ایمان دارم همه چیز به وقتش درست میشه نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۵ساعت ۵:۵۱ ب.ظ توسط من|
عنوان خاصی نیست
-
تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 23:59
امروز یکشنبه یازده تیر 96 هست. نهم برادرم عروسی کرد و سر خونه و زندگیش رفت. تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده دیگه آدمها نمیان بنویسن. دلم تنگ شده اما دقیقا نمیدونم برای چی یا برای کی یا برای کجا . نمیخوام از م ح م د بگم . چون حتی ارزش گفتن هم نداره . سرد و بی مسئولیت . همین راجبش کفایت می کنه . خودخواه